خرید بک لینک

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست


 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در

هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه

ای بچینی؟
 
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.


 
استاد پرسید: چه آوردی؟


 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر

 

می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

 

استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین

 

شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟

 

استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش

 

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

 

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

 

 

استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟

 

 

شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن

 

پیدا نکنم و دست خالی برگردم.

 

 

استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین

پند داستان: عشق شوری

 

است بی پایان و بی انتها و ازدواج

 

انتهای  جاده عشق   پس مواظب

 

 

باش به بن بست نخوری

برچسب: نویسنده: همکلاسی تاريخ: 13 / 3 / 1392 ساعت: 12:25

صفحه بندی